ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

عکسهای جشن تولد دو سالگی ثمین گلی

بابام میگه خانم شدی،از کوچیکی تو ردشدی    مامان میگه فدات شم،قربون اون چشات شم دو سال گذشــــــت اومدی،برای ما همدمــی      قراره دو سالـه شی،عاقل و بالنـده شی میخوایم یه جشن بگیریم،بیشتر همو ببینیـم    هر کی که خواستی جونم،دعوت کن مهربونم سلام گل دخترای من. جشن تولد ثمین جونم در روز سه شنبه ١٢ بهمن 91 همزمان با تولد پیامبر اکرم (ص)برگزار شد تم تولد ثمین جونم ماهی بود.از یک ماه پیش خودم دست بکار شدم و از نتیجه ی کارم راضی بودم. روز شنبه رفتیم آتلیه و کلی عکس گرفتین که انشاله وقتی فایلش رو گرفتم میذارم. ادامه ی عکسها رو در ادامه م...
11 بهمن 1391

تولد ثمین گلی

روز تولد تو ،روز نگاه باران                          بر شوره زار تشنه،بر این دل بیابان روز تولد تو گوئی پر از خیال است               یاس و کبوتر و باد،در حیرت تو خواب است امروز ساعت 7 صبح روز دوم بهمن ثمینم،خورشید زندگیم 2 سالگی را به اتمام میرساند و وارد 3 سالگی زندگی میشود.دخترکم بسیار دوستت دارم و از ته دلم برایت آرزوی بهترینها را دارم . عزیزم این روزها خیلی استقلال طلب شدی و دوست داری همه ی کارها را به تنهائی انجام بدی.مثلا ...
2 بهمن 1391

ثنای نابغه ی من!

سلام گلهای قشنگ باغ زندگیم. بعد از مدتها تونستم که یه خاطره رو تو همون روز براتون بنویسم.امروز جمعه٢٩ دیماه بود.از اول هفته ثنا میگفت که جمعه ساعت 8 صبح حتما منو بیدار کنید تا فیلم سینمائی "خرگوش مخملی" رو ببینم.از ساعت 7 و نیم با گریه های ثمین که طبق عادتش میخاست صبح شیر بخوره و میدید که خبری نیست!بیدار شدیم.مامان جون دو شبه که زحمت میکشن و به خاطر ثمین شب میان و پیشمون میخوابن. خلاصه ثنا بعد از دیدن فیلم شروع کرد از روی کتاب فارسی بقیه ی حروف الفبا رو و درسهای روخوانی اونا رو خوند.من بهش یاد نمیدم چون معتقدم که جلو جلو بخونه بعد که خانوم درس میده براش خسته کننده میشه اما علاقه ی شدید و استعداد فراوونش نمیذاره که نخونه و یاد نگیره....
29 دی 1391

ثمین و اولین روز ماه ربیع الاول

سلام به قند عسلهای شیرین خودم. حدود 4 ماهی میشه که تو فکر این بودم  روزی که قراره ثمین کوچولو رو از خوردن شیره ی وجودم ،منع کنم ،اون چطور با این قضیه کنار میاد و عکس العملش چی میتونه باشه.وقتی که موعد از شیر گرفتن ثنا بود خیلی راحت نسبت به این قضیه برخورد کردم و ثنا جونم هم راحت پذیرفت.ولی نمیدونم چرا با اینکه ثمین تجربه ی دومم هست اینقدر استرس دارم!شاید چون ازلحاظ اخلاق و رفتار یه کم با ثنا متفاوت تره! مادرشوهرم بهم قول داده بود که امروز میاد و ثمین رو میبره پیش خودش که از من دور باشه.هر چی از ظهر منتظرشون موندم ،دیدم خبری نیست.از طرفی هم دوست داشتم که در اولین روز این ماه مبارک،این کار رو انجام بدم.توکل بر خدا کردم و آیه های 233 س...
24 دی 1391

تولدانه...

سلام به فرشته های کوچک و مهربانم. دیشب شب تولد مامانتون بود. از صبح سرپا بودم و برای تدارک ناهار و کیکی که برای شب یلدا قولش رو به ثنا جونم داده بودم (چون همون شب در راه برگشت به شیراز بودم نتونستم درستش کنم)کلی زحمت کشیدم و بالاخره همون چیزی شد که میخواستم.مامان جون اینا بنا به دلایلی نتونستن بیان و ما در جمع خونواده ی 4نفره و صمیمی خودمون شبی به یاد ماندنی درست کردیم. بار الها از تو میخواهم که خانواده ام را در پناه خودت سالم و تندرست حفظ کنی.مهتاب خواهر مهربونم این پیام رو برام فرستاد چون دوستش دارم اینجا مینویسم: الفبا برای سخن گفتن نیست،برای نوشتن نام توست.اعداد پیش از تولد تو به صف ایستاده اند تا زاد روز تو را بدانند.  ...
19 دی 1391

یک بعد از ظهر خوب در اولین ماه زمستان91

سلام به شیرین عسلهای خودم و همه ی دوستهای گلم. از وقتی از دزفول برگشتم،تقریبا بیکاری نداشتم،برا همین وقفه پیش اومد.حالا هم که دارم مینویسم ساعت دقیقا یک و بیست و پنج دقیقه ی صبحه و شماها خوابیدین.روز پنجشنبه صبح رفتیم شاهچراغ برای مراسم اربعین.خیلی شلوغ بود و بالاخره تونستیم مامان جون اینا رو پیدا کنیم.بعد از مراسم همگی اومدیم خونمون و تا ناهار رو اماده کردم ساعت 3 شد.بعد مامان جون و خاله ندا رفتن روضه و چون اون شب بابارضا شیفت بود شب رو پیشمون خوابیدن.بهشون گفتم که فردا هم اینجا باشن تا یه کم جبران اون چند روزی که ثنا پیش مامان جونش بوده،شده باشه و بنده ی خدا هم یه کم استراحت کنه.آخه این مدت همش مهمان داشتن. خلاصه ساعت 9 و نیم صبح  ب...
16 دی 1391

تولد یلدا جون نی نی خاله مهتاب

سلام به فرشته های نازنینم و همه ی دوست جونیهامون که تو این مدت بهمون سر میزدند. بالاخره بعد از 7 سال خونه ی خاله مهتاب و عمو عبداله حال و هوای دیگه ای گرفت و صدای گریه های یلدا همه رو غرق شورو نشاط جدیدی کرد.من که در طی این چند سال از ثنا جدا نشده بودم،بدلیل اینکه خاله مهتاب خیلی به گردنم حق داشت،نتونستم بی خیال بشم و دل رو به دریا زدم و تصمیمم رو گرفتم که البته بیشترشو مدیون محبت مادرشوهر مهربونم هستم.ایشون بهم دلگرمی داد که از جانب ثنا خیالم راحت باشه.یک هفته خونه ی مادرشوهرم بود و با سرویسش هماهنگ کردیم که اونجا دنبالش بره.خلاصه همه چیز دست در دست هم داد تا من بتونم ذره ای از محبتهای خواهرم رو جبران کنم. سفرنامه مون رو در ادامه ی مطلب...
3 دی 1391

شیرین زبونیهای وروجک خونه ی ما20 آذرماه 91

به ثنا میگم سوره ی حمد رو بخون.ثمین فورا اومده و میگه:"منم بلدم،منم بلدم" میگم بخون .میگه"بسم له رحمان رحیم قل هو اله احد...." تازه از بیرون اومدیم .دارم لباسمو عوض میکنم اومده با یه ناز و عشوه ای بهم میگه :"خدا به همراهت" هروقت به ثنا میخایم دیکته بگیم ،ثمین هم فورا دفتر و قلم میاره و میگه:"آجی ثنا بنویس بابا آب داد" عصر از خواب بیدار شده ،براش شیر و بیسکوئیت اوردم.میخوره و هی میگه:"هوووووم به به چقدر خوشمزه ست" از روضه برگشتیم.اومده تو اتاق دنبالم و میپرسه:"مامان فردا هم میریم روضه؟!" هر چی بهش میدم بخوره ،فورا دستش رو درازمیکنه و میگه :"برا آجی ثنا هم بده"بعد هم اول میره به آجی میده و بعد خودش میخوره. هر تاکسی که میبینه میگه:"...
22 آذر 1391

این چیه؟!!!!

تاریخ 17 آذر 91...چند روزه که ثمین گلی شروع کرده به پرسیدن.با یه ناز و عشوه ای هم میپرسه که دلمون میخاد درسته قورتش بدیم.کتاب رو باز میکنه و یکی یکی عکسهاشو اشاره میکنه و میپرسه:"این چیهههههه؟" دختر بلا حالا دیگه متوجه شده که ما چقدر خوشمون اومده،به چیزهائی هم که بلده اشاره میکنه و میپرسه.دو روز پیش از خواب عصر بیدار شد و اومد تو اتاق و یه نگاهی بهم انداخت و به ساعت اشاره کرد و گفت :اون چیههه؟"گفتم ساعته.بعد به قاب عکس عروسیمون اشاره میکنه و میگه:این چیه؟"گفتم عکس من و بابا.بعد خندید و گفت:"مامان دوبی یا (پفیلا) تو دستشه " دیدم منظورش دسته گله.چون گلهاش ریزه و سفید و زرده از دور شکل پفیلاست.خب بچه حق داره!بعد بغلش کردم و از نزدیک نشونش داد...
22 آذر 1391

سفرنامه ی آذرماه 91

سلام به گل دخترای قشنگم و همه ی دوست جونیهامون که تو این مدت بهمون سر زدن. روزجمعه صبح(3 آذر ماه)به سمت ولایت حرکت کردیم.همه مون ذوق و شوق داشتیم.ثمین که توی راه هی میخوند:"دالیم میلیم مُدابلت"(داریم میریم مسافرت)برای ثنا هم که با یه زحمتی از خانومشون اجازه گرفتم و قول دادم که توی سه روز هفته ی اینده باهاش کار کنم که عقب نمونه.و خوشبختانه کلی هم جلو جلو نوشته بود و خانومشون کلی راضی بود.بعد از مدتها از طرف اصفهان رفتیم ولایت.جاده ی این طرفرو خیلی دوست دارم چون طبیعت واقعا زیبائی داره.بعد از تیران بارون شروع شد و تا خرم اباد همینجور میبارید و اصلا نتونستیم پیاده بشیم.ولی خیلی خوش گذشت.مخصوصا جائی که برای ناهار ایستادیم و اون تلاشی که بابارض...
14 آذر 1391